به من گفت بیا

به من گفت: بیا

به من گفت: بمان

به من گفت: بخند

به من گفت: بمیر

آمدم

ماندم

خندیدم

مردم

(ناظم حکمت)

سگ

از اینان چندین هزار ملت پریشان حال

در روزنه ی زمان تکرار

در بیغولی بی کسی و انجماد

راهی به من بجو

راهی بس تکرار نا شدنی

راهی بس یخ زده که رد پایه هیچ سگی جز من به آن نمانده

راهی که حتی تو را به من و رد را به او میرساند

رد به او     همان جایه پایه گرم تو بر راه یخ بسته ی من است

 

دنس کوهن

چه خوب است ،وقتي كسي نيست،فضا از من پر شد،بدون تو
در اوج خواستن ها،دربي نيازي غرق شدن
مي خواستم ،اما نبود
مي خواهم،ديگر نيست
و حال چه باشد،چه نباشد
فرقي نمي كند
آري روابط جاري در جهان اين گونه اند:
ماده-پاد ماده
علت-معلول
هستي -نيستي
عشق-نفرت
و شايد
بدون تو سر مي كنيم
عزيزكم،دنيا به اندازه مشت بسته توست
از ابتدا وسعتي اعجاز آميز به آن بخشيديم
و دست نيافتني ها را آنقدر در دوردست ها قرار داديم،
تا هر قدم كه بر مي داري ،تلالويي از اميد را منعكس كند
در آينه رويايي ذهنت
و تو به اميد چنگ زدن به دست نيافتني هاي،هيچگاه دست يافتني
در اوج شادماني هاي گذران و رمنده،دلتنگ،
با اندك رمقي باقي مانده،گام بر مي داري
ها.....تو راست مي گفتي:
"همه چيز در دنس كوهن خلاصه مي شود"
بيا دستم را بگير
و با من آنقدر برقص،
كه حتي نباشي،گمان كنم با مني
و رها، به رقصيدن بي تو،
آنچنان با تو،
ادامه دهم،
كه نيستي ات هم،رنگ هستي بگيرد
مرا به رقص آر...
مرا ظريف و كودكانه به رقص آر
 
(رخساره)

هیچ و پوچ

افسوس در این بادی همی در چرخشم که مجال ندارم  به لحظات نگاه کوتاهی بکنم

  افسوس من !   از بی اعتنایی نیست  افسوس من  از بی وقتی و بی نتیجه گیه من و لحظات است

بی دلیلی این جهان است که دلیل تراشیم برایم  سند نیست

هیچ نیست !

هیچ نیست که من از آن افسوس نخورم

چرا و چرا ها که در ادامه دادن ها ساخته میشود  هیچ نیست .

برایه هیچ  است.

.

.

افسوس               افسوس

کسی مرا به هیچ نمی نگراد

 

 

فقط بودن

چرا داری توضیح میدی اونی که رفته دیگه بر نمیگرده

اگر هم برگرده دیگه اون نیست

بهتر دقت کن بیشتر به خودت نگاه کن

ببین چقدر ابلهانه داری دستو پا میزنی 

مثل من ولی اون نیست

اونی که من میخوام نیست یکی دیگست

من عاشقم عاشق با اون بودنم

ولی فقط بودن  همین و همین

ولی مسئله این نیست 

اون نیست

هیچ کس نیست

منم   من

ناکجا

به کجا میروی

من در انتظار تو هم

نگاه کن

ببین چقدر خسته ام

چرا من را نمیبینی؟

شاید!

به کجا میروی این را ه به جاییست که نا کجا می نامیدنش

کی ؟   هه

من   من   من میگویم

مردی  ازگذشته

زیبایه من به من نگاه کن در انتها یه راه به من خواهی رسید

به جنون به تعفن  به تنفر

به من به کسی که در انتهابه دیوانگی رسید

 

(کی بود که میگفت دیوانه  عاقله .  احمق! من حالم از خودم هم به هم میخوره گرسنمه چیزی نداری به من بدی موز میخوام با پوستش بخورم)

 

..................

به کجایه این شهر بیاویزم این عبایه ژندره خویش را.

هنوز در فکر آن کلاغم ......

هنوز درفکر آن کلاغم در دره های یوش :                                گاهی  سوال میکنم از خود که

با قیچیه سیاهش                                                             یک کلاغ

بر زردیه برشتیه گندم زار                                                    با آن حضور قاطع بی تخفیف

باخش خش مضاعف                                                         وقتی صلوهّ ظهر

از آسمان کاغذی مات                                                        با رنگ سوگوار مصرش 

قوسی برید کج                                                                 بر زردی برشته ی گندم زار بال می کشد

و رو به کوه نزدیک                                                              تا از فراز  چند سپیدار بگذرد

با غارغار خشک گلویش                                                     با آن خروش و خشم

چیزی گفت                                                                      چه دارد که بگوید 

که کوه ها بی حوصله در زل آفتاب                                         با کوه های پیر

تا دیرگاهی آن را با حیرت در در کله های سنگی شان              کاین عابدان خسته خوابالود

تکرار میکردند.                                                                   در نیمروز تابستانی

                                                                                     تا دیر گاهی آن را با هم

                                                       (تکرار میکنند؟)

الف بامداد  ( احمد شاملو)

            (مطمئن )

بهترین نمایش ممکن نمایشنامه ای است که فقط متن است و هیچ بازیگری در آن نیست .من برای نوشتن چنان نمایشنامه ای تلاش می کنم   (ساموئل بکت)

در بازی شطرنج  شاهی است که از آغاز بازی را باخته است . وی ازآن ابتدا می داند که مرتکب حرکاتی بلند بی معنا میشود.او میداند که هرگز با تردستی کار ی ازپیش نخواهد برد. حالا در آخر بازی او صرفا مثل یک بازیگر بد چند حرکت بی معنا میکند . یک بازیگر خوب مدتها پیش تسلیم میشود .او فقط تلاش دارد که پایانی گریز ناپذیر را به تعویق اندازد .هریک از حرکاتش یکی از آخرین حرکات بی معناست که فرجام کار را به تاخیر میا فکند. او بازیگری بد است .

( هنر مند شکست خورده است)

هدیه ای از (ساموئل بکت)

 

نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك مي شكند
رخساره اي كه توفانش
مسخ نيارست كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد
آنكه در كمر گاه دريا
دست
حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
آنكه مرگش
ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.
نگاه كن
  

 

دروغ را به سبک خود گفتن بهتر از حقیقتی است به تقلید از دیگری " داستایوفسکی"
 
 
بدون سلام و بدون خدا حافظی 

تهی

تهی

..............................................................................................................................................

..............................................................................................................................................


هرگز كسي اين گونه فجيع به كشتن خود برنخاست
كه من به زندگي نشستم!

مطلب اخر براي شما

من ديگه براي مردم نمي نويسم

چون خواب مردم سنگين تر از اين حرفهاست

بريد. مالخودتون باشه اين زندگي كثافت

خسته ام از همه خسته از دنيا  خسته از تو اون ما همه  حتي خدا

......................................................................................................................................................................................................................................

......................................................................................................................................................................................................................................

......................................................................................................................................................................................................................................

اين يعني حرفهاي نگفتم

رخسات زيستن را دست بسته دهان بسته گزشتم

دست و دهان بسته گزشتيم

ترس از مرگ

مرگ در اثر تصادف
 
مرگ در اثر غرق شدن
 
مرگ در اثر شهادت
 
مرگ در اثر نفهمیدن
 
مرگ در اثر زیاد خوری
 
مرگ در اثر گندیدن
 
مرگ در اثر زیاد فهمیدن
 
مرگ در اثر دوری
 
مرگ در اثر نزدیکی زیاد
 
مرگ در اثر عشق
 
مرگ در اثر نفرات
 
مرگ در اثر سادگی
 
مرگ ساده ـ  م ر گ  س ا د ه
 
مرگ بی قل و قش بودن
 
مرگ دورست زندگی کردن
 
مرگ  نقره
 
خواستن و مردن
 
انتخاب کردن
 
و
 
همه از این می ترسند  مرگ   به دست خویش
 
خود کشی  با  نقره
 
 
 

سخنی از بزرگان
-- هر انسانی حاصل تفکرات روزانه خویش است . ** امرسون**

-- خوشبختی ٬ شادی و نشاط مسری است پس همواره سعی کن با افراد گشاده رو ٬ دلشاد و خوشبین معاشرت کنی . ** ویکتور پوشه **

-- خوشبین به آینده امیدوار است و بدبین از آن بیمناک . ** مثل ژاپنی**

-- انسان بدرستی همان می شود که اغلب به آن فکر میکند . **ارن ناشتین **

-- بزرگترین اشتباه این است که از اشتباه کردن بترسیم . ** آلبرت هوبار **

-- انسان میتواند به آنچه می خواهد برسد به شرطی که دست از دامن تصمیم استوار رها نکند . ** تامس**

-- برای رسیدن به خوشیهای بزرگ باید از خوشیهای کوچک صرف نظر کرد . ** اپیکوریان**

-- هرگز کاری را که امروز قادر به انجامش هستید به فردا موکول نکنید .امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودید . ** مارک تواین **

-- بزرگترین افتخار این نیست که هرگز سقوط نکنیم بلکه پس از هر بار سقوط مجدداْ به پا خیزیم.** کنفوسیوس**

-- آخرین کلید باقی مانده شاید بازگشاینده قفل در باشد . ** ؟**

-- آنچه در عالم خیال گذشت ٬ روزی جنبه تحقق خواهد گرفت عالم خیال غالباْ عالم جمال است . ** دکتر نصر**

-- پول خوشبختی نمی آورد ولی نبودنش بدبختی می آورد . ** همینگوی**

-- اشخاصی که هرگز وقت ندارند همانهایی هستند که کمتر کار می کنند . ** شوپنهاور**

-- آنچه هستید شما را بهتر معرفی میکند تا آنچه میگوید . ** امرسون **

-- از آهسته رفتن نترس ٬ از ایستادن بترس . ** مثل چینی **

-- رمز سلامتی قرار دادن کم هیجان بجای آسایش است . ** ویکتور فرانکل **

-- هر اقدامی اگر بزرگ باشد ٬ ابتدا محال به نظر می رسد . ** کارلایل **

-- کسی که به امید شانس نشسته سالها پیش مرده . ** مثل فرانسوی **

-- سند پاره می شود ٬ اما قول پاره نمی شود . ** مثل آلمانی **

-- در عالم هیچ افراطی بهتر از افراط در حق شناسی نیست . ** لابرویر **

-- دوست خوب را چون قلابی پولادین بر لباس خود بدوز و هرگز او را از دست مده . **شکسپیر**

شعر های کوتای من

اکنون وقت رفتن به دور دور تر است

ارامشی به من ببخش از انکه به من ندادی

 

گاهی شرایط بی درمان به نظر می رسد

ان فرشته که در کنار توست را فراموش نکن

 

برای خراب کردن همیشه وقت هست

این اباد کردنه که وقت کم میاره

 

یک دیگر را می ازاریم بدونه این که بدانیم

شاید بهتر است دست در دست هم دهیم تا امید

 

اگر رویاهایت شکست و از بین رفت

بی باک نباش

ان رویایی که ساده می شکند

ساده هم ساخته می شود

 

خراب کردن دیوار کهنه بهتر از گزاشتن ان است

 

وقتی دو نیمه هم دیگر را می سازند

که کمبود های هم دیگر را کامل کنند

نه که عین هم باشند

 

 

شاید

شاید

خیال کنی روزهای انتظار من به پایان رسیده

شاید

با خودت فکر می کنی که من دیگر در انتظار شنیدن صدایت نمی مانم

شاید

من را در خودت تمام کرده ای و به من دیگری رسیده ای

شاید

دیگر نتوانم صدایت را لمس کنم و تو را در خیال خود در کنارم ببینم

دست در دست...... رو در رو........و نزدیک

شاید

دیگر تعم بوسه هایت را بر لبانم نچهشم

و

شاید هم

اگر بخواهی بتوانم

 

شعر از نیکی بنی اسدی شاعر غیر معروف

1383/11/2۹

3:3 نیم شب

روز تولد وحید

دیار مرگ

از سوی می ایم که نه ابی و نه زندگی نه ماهی و نه خورشید

و

سرد سرد است مانند مرگ در گوری تاریک و فرو رفته

تاریک تر از شب بی چراغ و رنگی مانند تلخی زندگی ما

ما همه از سوی دیار بی نشانی می اییم که در ان زندگی جست و جو می کنیم

و می خواهیم در درون مرگ زندگی یابیم

ولی

اما سنگیست در تاریکی متلق ولی حتی سنگی هم نداریم برای زدن

مرگ

 


 

آهنگ من

تو خود آهنگی هستی برای من
 
و
 
من با گیتار خود آن را خیلی بد و نا مو زون می نوازم
 
و
 
اگر کسی به پرسد که چرا این گونه بد می نوازی
 
جوابی برایش ندارم
 
چون خود را با تو یک رنگ نمی بینم
 
و
 
قلبم با تو فاصله دارد

حرف

از دار دنیا فقط حرف برای ما مانده
 
 
حرفی که عملش سخت تر ازگفتنش است
 
 
انقدر سخت که باعث می شود مردم را دیوانه کنیم
 
 
یا
 
 
خودمان را دیوانه نشان دهیم

می خواهم بروم به آن دنیا

وقتی به دنیایی که در مسیراست می اندیشم تاسفی در من به وجود میاید
 
 
که خودرا با تیقی روبرو می سازم که چرا
 
 
چرا باید اینگونه پایان یابد
 
 
چرا باید این گونه بامن رفتار شود
 
 
هیچ احمیتی
 
 
هیچ نگاه عاشقانه
 
 
و انگاه از خودم می پرسم که
 
 
چرا باید اینگونه پایان یابد
 
 
 
 

خیال خوبی ها در مان بدی ها نیست

    آیا خیال این که می روم به جهان دیگرمرا تسکین می دهد
 
   و
 
   باید نیک باشم نیک باشم تا آن که مرا می برد راحت تر
 
 
   مرا از بدی جدا سازد
 
 
  در این ضلمات بی اصل و نصب جای اقاقی ها را تنگ تنگ است
 
 
  چرا از این ترسم که یک روز مرا برد به ضلمت
 
 
  زندگی را انگونه باید که فراموش شود خوابی و به یاد باشد بی خوابی
 
 
 

زشتي و بدي

در هر جامعه بايد بد راکنار خوب گذاشت
 
و
 
انگاه که دانش اندوزدر ميان اين دو باشد
 
ميتواند طرزدرست زندگي کردن را ياد بگيراد
 
ما در اين اصل زندگي مي گنيم که حق انتخابي نداريم
 
بعضي وقت ها زشتي و بدي کنار هم زندگي را کامل ميکنند

دیوانه ها
 

من معتقدم كه ديوانه ها از ما عاقل ترند چون به هيچ اجباري تن نميدهند. حتي اجبارِ مجنون بودن. يك بار ديوانه اي ديدم كه نماز ميخواند. يا ديوانه اي كه بي پرده از سياست سخن ميراند و همه به بي باكيِ او آفرين ميگفتند. و ديوانه اي كه جان سپرد.

و اين هنگاميست كه ما خود را ديوانه ندانيم.

يك بار در چشم يك ديوانه جا گرفتم ؛ از آنجا همه ديوانه بودند و به من مي خنديدند.

از آنجا همه چيز زيبا بود.

آنجا حصاري براي بلند خنديدن نبود.

        حصاري براي درخواست نان از آهنگر

        حصاري براي پرواز بدون بال

        حصاري براي مرزبندي عشق

       

اينگونه نيست؟

آن وقت ديگر هيچ اجباري براي در چهارچوب زيستن نداريم. حتي اجباري براي مجبور بودن.

 

به چه دل خوش کنم

به چه دل خوش کنم
                                                          
                             براي چه دل خوش کنم
                                                              اخرش بايد رها کرد اين هارا
بايد بست چشم هارا
                            انگاه که در انزوا
                                                           روحمان تراشيده شد
تازه پي  به زندگي تلخ مي بريم

یک نگاه

نوشتن تو از آن که فکر می کردم سخت تر است
 
توانش را ندارم که بنویسم تو را
 
اه ه ه ه ه ه ه
 
زندگی به همین راحتی خود را به
 
                                                      
                                            یک نگاه می بازد
 
با یک نگاه سالهارابا خوشی می گذراند
 
                                                      و
                                                         
                                                           با یک نگاه سالهارا با ناراحتی می گذراند
 

بدبختی دنیا پایان ندارد

انقدر به عقاید پوچ و بی جهت می اندیشیم
 
که جایی برای فکر کردن برای بهتر زندگی کردن نیست
 
همکنون زندگی احتیاج به فکر کردن دارد
 
ولی
 
هیچکس اندیشیدن را نمی شناسد
 
و
 
همین است که بدبختی های دنیاپایان نمیگیرد
 
و
 
همینطور بر روی هم انباشته می شود
 
تا
 
کوهی عظیم ازکثافت و بدبختی ساخته می شود
 
و به هین علت
 
بدبختی دنیا پایان ندارد
 

لحظه

با حادثه ها و لحظه هاست
 
که انسان لهجه زندگی میگیرد
 
وخود را می شناسد
 
اکنون باید تمامی خاطرات و حادثه ها را کنار هم بگذاریم
 
و
 
برویم تا حادثه ساز زندگی شویم
 
و
 
این تمام لحظه است  در ثانیه