دیوانه ها
 

من معتقدم كه ديوانه ها از ما عاقل ترند چون به هيچ اجباري تن نميدهند. حتي اجبارِ مجنون بودن. يك بار ديوانه اي ديدم كه نماز ميخواند. يا ديوانه اي كه بي پرده از سياست سخن ميراند و همه به بي باكيِ او آفرين ميگفتند. و ديوانه اي كه جان سپرد.

و اين هنگاميست كه ما خود را ديوانه ندانيم.

يك بار در چشم يك ديوانه جا گرفتم ؛ از آنجا همه ديوانه بودند و به من مي خنديدند.

از آنجا همه چيز زيبا بود.

آنجا حصاري براي بلند خنديدن نبود.

        حصاري براي درخواست نان از آهنگر

        حصاري براي پرواز بدون بال

        حصاري براي مرزبندي عشق

       

اينگونه نيست؟

آن وقت ديگر هيچ اجباري براي در چهارچوب زيستن نداريم. حتي اجباري براي مجبور بودن.