هنوز در فکر آن کلاغم ......
با قیچیه سیاهش یک کلاغ
بر زردیه برشتیه گندم زار با آن حضور قاطع بی تخفیف
باخش خش مضاعف وقتی صلوهّ ظهر
از آسمان کاغذی مات با رنگ سوگوار مصرش
قوسی برید کج بر زردی برشته ی گندم زار بال می کشد
و رو به کوه نزدیک تا از فراز چند سپیدار بگذرد
با غارغار خشک گلویش با آن خروش و خشم
چیزی گفت چه دارد که بگوید
که کوه ها بی حوصله در زل آفتاب با کوه های پیر
تا دیرگاهی آن را با حیرت در در کله های سنگی شان کاین عابدان خسته خوابالود
تکرار میکردند. در نیمروز تابستانی
تا دیر گاهی آن را با هم
(تکرار میکنند؟)
الف بامداد ( احمد شاملو)